دزدی

مطالبی که شاید جایی زیاد نخونده باشید

شاهکار ادبیات : شب بود

و خورشید به روشنی می درخشید

پیرمردی جوان ، یکه و تنها با خانواده اش

در سکوت گوش خراش شب قدم زنان نشسته بود

+ نوشته شده در  91/01/21ساعت 15:50  توسط نگار(مدیر وب)  | 

تا حالا به این دقت کردین چرا سیصد تومن

سی تا صد تومن نمیشه.

ولی هشتصد تومن هشت تا صد تومن میشه.

واقعا چرا؟

+ نوشته شده در  91/01/19ساعت 16:57  توسط نگار(مدیر وب)  | 

رمان خاطرات یک خون اشام

کلاغ از بالای درخت بلوط بزرگی عبور کرد. استفان یک لحظه سرش را بلند کرد و وقتی دید بالای سرش فقط یک پرنده در حال پرواز است خیالش راحت شد. چشم هایش دوباره به جسم سفید رنگ و بی جانی که توی دستانش بود خیره شد. پشیمانی را زیر پوست صورتش حس می کرد. اصلاً نمی خواست آن حیوان را بکشد.
اگر خیلی گرسنه اش می بود حتماً چیزی بزرگ تر از این خرگوش را شکار می کرد.
استفان همیشه از قدرتی که احساس گرسنگی به او می داد می ترسید. می دانست که برای برطرف کردن آن، چه کارهایی می تواند بکند. این بار خوش شانس بود که فقط یک خرگوش را کشته، نه کس دیگری را.
ایستاده بود زیر درخت های بلوط و آفتاب از لابه لای موهای مشکی اش پوست سرش را گرم می کرد. احساس خوبی داشت. با این شلوار جین و تی شرت، استفان سالواتوره درست مثل یک دانش آموز معمولی به نظر می رسید. یعنی چیزی که او اصلاً نبود.
همیشه برای غذا خوردن می آمد همین جا، در اعماق این جنگل که کسی نمی توانست او را ببیند. استفان با زبانش لثه و دندان هایش را پاک کرد و بعد زبانش را دور لب هایش کشید. می خواست مطمئن بشود که هیچ لکه خونی روی آنها باقی نمانده. نمی خواست هیچ ریسکی بکند. پوشیدن همین لباس مبدل هم، با این که
سخت بود اما لازم بود.
استفان یک لحظه با خود فکر کرد که شاید بهتر است همه چیز را همین الان رها کند و به مخفیگاهش در ایتالیا برگردد. نمی دانست چه چیزی باعث شده که فکر کند می تواند دوباره در روز روشن ظاهر شود و مثل دیگران به زندگی اش ادامه بدهد!
از زندگی در سایه خسته شده بود. از تاریکی خسته شده بود و از تمام چیزهایی که در تاریکی زندگی می کردند بیزار بود. از همه این ها مهمتر، دیگر نمی خواست تنها زندگی کند.
نمی دانست که چرا ویرجینیا و فلس چرچ را انتخاب کرده. این جا شهر به نسبت تازه سازی بود که قدیمی ترین ساختمان هایش بیشتر از یک قرن و نیم عمر نداشتند، اما خاطرات و اشباح جنگ داخلی هنوز هم در این شهر زنده بودند، انگار که مثل سوپرمارکت ها و فست فودهایش بخشی واقعی از شهر شده باشند. استفان احترام به گذشته را می ستود و فکر می کرد شاید بتواند مثل یکی از اعضای عادی فلس چرچ در بین آنها ظاهر شود.
البته می دانست که آن ها هیچ وقت او را به صورت کامل نمی پذیرفتند. وقتی به این موضوع فکر کرد، لبخندی تلخ روی لب هایش نشست. خودش بهتر از هر کسی می دانست که نباید امیدوار باشد. هیچ جایی در دنیا وجود نداشت که او کاملاً متعلق به آن جا باشد. هیچ جایی وجود نداشت که او بتواند خودش باشد، خود واقعی اش،
مگر آن که دوباره به دنیای سایه ها برگردد...
این فکر را به سرعت از ذهنش دور کرد. او تاریکی را رها کرده بود و سایه ها را پشت سر گذاشته بود. می خواست لکه های سیاه آن سالها را از خودش پاک کند و از امروز زندگی تازه ای را از سر بگیرد. استفان یادش آمد که هنوز خرگوش را در دست گرفته. به آرامی آن را روی دسته ای از برگ های درخت بلوط گذاشت. گوش هایش از جایی بسیار دور، بسیار دورتر از آن که گوش های یک انسان معمولی چیزی بشنود، صدای جنبیدن یک روباه را شنید.
توی ذهنش با لحنی غمناک گفت:
- بیا، بیا برادر شکارچی من، برات صبحانه آماده کردم.
وقتی داشت کت چرمی اش را تنش می کرد دوباره متوجه همان کلاغی شد که چند لحظه قبل او را ترسانده بود. کلاغ روی شاخه یک درخت بلوط نشسته و انگار داشت او را تماشا می کرد. چیزی در آن کلاغ بود که به نظرش طبیعی نمی آمد. سعی کرد فکرش را روی کلاغ متمرکز کند تا با آن ارتباط برقرار کند، اما جلو خودش
را گرفت. یادش آمد که به خودش قول داده جز در موارد اضطراری از نیرویش استفاده نکند. به خودش قول داده بود که تنها وقتی نیرویش را به کار گیرد که هیچ راه دیگری وجود نداشته باشد.
از میان برگ های مرده و شاخه های خشک به سمت لبه ی جنگل پیش رفت، جایی که اتومبیلش را پارک کرده بود. نگاهی به پشت سرش انداخت و دید که کلاغ از روی شاخه بلوط بلند شده و بالای سر خرگوش مرده نشسته است.
در حالت نشستن کلاغ، با آن بال های بزرگ که بالای تن کوچک خرگوش بازشان کرده بود، نوعی احساس شیطانی و پیروزمندانه را می دید. گلوی استفان خشک شده بود. می خواست برگردد و پرنده را از روی خرگوش بپراند، اما فکر کرد این پرنده هم به اندازه روباه حق دارد که خرگوش مرده را بخورد. همان قدر حق دارد آن را بخورد
که استفان حق دارد.
تصمیم گرفت اگر در راه دوباره با پرنده مواجه شد، ذهن پرنده را بخواند اما الان چشم هایش را روی پرنده بست و به سرعت در میان درخت ها به راه افتاد. اصلاً نمی خواست که امروز دیر به دبیرستان رابرت. ای. لی برسد.

بقیه در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  91/01/18ساعت 17:9  توسط نگار(مدیر وب)  |